شماره مطلب : 2063
زمان انتشار : ۲۱ شهریور ۱۳۹۲

شبی که تا صبح از خنده خوابش نبرد

خاطره حضور شیخ حسین انصاریان در گناباد برای کمک به زلزله زدگان کاخک و ماجرای حضور وی در خانقاه بیدخت !

به گزارش گنابادتایمز،همیشه خاطرات کسانی که برای اولین بار به گناباد سفرمی کنند خواندنی است، آن هم اگر فردی نکته سنج و ظریف مانند شیخ حسین انصاریان باشد. او را همه می شناسند ،مراسم شب های احیا و قرآن به سر او زبانزد است.

در این مجال به ذکر خاطره ای شنیدنی به نقل از سایت شخصی ایشان از سفر وی برای کمک به زلزله زدگان کاخک (1347) می پردازیم:

پیش از انقلاب ، زلزلۀ شدیدی منطقۀ گناباد را به لرزه درآورد و چندین هزار نفر را کشت . در این زمان پسر عمه ام در آنجا ماموریت بانکی داشت . برای خبرگیری از او ، نیز کمک رسانی به مردم منطقه ، روانۀ آن دیار شدیم . در این سفر آقای حاج اسدالله صفا – از نزدیکان مرحوم نواب صفوی – با من بود . ما کمک های نقدی مردمی زیادی را همراه داشتیم . ابتدا به مشهد و سپس به تربت حیدریه رفتیم . در آن شهر سراغ چهرۀ مردمی و سرشناس می گشتیم که همه حاج آقا اصغر شرکت را معرفی کردند . او مغازه ای در بازار داشت . وارد مغازه اش که شدیم ، بلند شد و به گرمی از ما استقبال کرد او که از کامیوندارهای سابق بود ، مرا می شناخت و گاهی نیز در تهران پای منبرم می آمد. با تعجب گفت : « شما کجا این جا کجا ؟» گفتم : « آمده ایم تا به مناطق زلزله زده برویم و این ساک پول را نیز همراه آورده ایم .» گفت : « امشب را باید این جا بمانید و برای مردم سخنرانی کنید . ما خودمان فردا شما را به ان مناطق می رسانیم .» او ما را به خانه اش برد . خانه ای زیبا و بسیار بزرگ بود .
شب مردم در مسجدی به نام مسجد فولاد ، در میدانگاه شهر جمع شدند . آقای فولاد ، صاحب مسجد نیز در قید حیات بود . او مرد بزرگوار و خیری بود که حوزۀ علمیۀ بزرگی را نیز تأسیس کرده بود . در آن شهر علمای بزرگی بودند ، از جمله آیت الله سید محمد باقر امامی که در زمان سید ابوالحسن اصفهانی در نجف درس خوانده و به درجۀ اجتهاد رسیده بود ، شیخ عبدالله امامی ، مدیر حوزۀ علمیه که حدود 200 طلبه داشت ، هم چنین حاج شیخ اسماعیل که بسیار اهل معنویت بود . آن شب علمای زیادی پای منبر من آمده بودند  و برای اولین بار بود که در حضور علما منبر می رفتم . این برای من که طلبه ای جوانی بودم مقداری دشوار بود .
فردا صبح راهی مناطق زلزله زده شدیم . چون یک ماشین جیپ در اختیارمان قرار گرفته بود ، صلاح را در آن دیدیم که ابتدا به پشت کوه ها و روستاهای دور افتاده ، که هنوز کمکی به آن جا نرسیده ، برویم .
وقتی به آن مکانها می رسیدیم ، مردم آواره از کوچک و بزرگ دور ما جمع می شدند . جالب توجه آن که وقتی می خواستیم مقداری پول به آنها بدهیم ، با آن همه نیازمندی، می پرسیدند آیا شما از طرف دولت شاه آمده اید یا این کمک های مردمی است . اگر از طرف شاه است ما نمی گیریم چون حرام است …. این امر جای شگفتی داشت و از تقوا و ایمان سرشار مردمان روستاهای دور افتادۀ تربت حکایت می کرد .
دو شبانه روز در آن مناطق چرخ زدیم و همۀ پولها را بین مردم تقسیم کردیم . روز دوم هنگام غروب ، به « بیدخت » گناباد رسیدیم . آن جا مرکز سلسلۀ گنابادی هاست و مقبره سلطانعلی گنابادی ، صاحب تفسیر معروف « بیان السعاده » ، در آن جاست . برای دیدار از آن مقبره رفتیم . قطب آن زمان ، آقای سلطان حسین تابنده ، همراه عده ای برای نماز جماعت آمده بودند . ما را که با لباس روحانیت دیدند اکرام و احترام بسیار کردند . هر چه گفتیم فقط برای دیدار از این جا آمده ایم و می خواهیم به تربت برگردیم ، اجازه ندادند و گفتند شب است و جاده تاریک و خاکی است . با اصرار آنها آن جا ماندیم و به یکی از اتاق های صحن رفتیم و دور هم نشستیم . در ضمن صحبت رفیق ما از جناب قطب پرسید : « شما هنگام زلزله کجا بودید ؟» گفت : « من در اتاق بودم و دست بر روی زمین گذاشته بودم و دعا می خواندم که زلزله آرام بگیرد .»

او داشت این حرف را می زد که زمین لرزید . منظرۀ بسیار دیدنی پیش آمد ؛ اولین کسی که سراسیمه به وسط حیاط خیز برداشت ، همان جناب قطب بود ! آن شب تا صبح از خنده خوابمان نمی برد . 
فردا به تربت برگشتیم . وقتی عازم تهران شدیم از من دعوت کردند که در فرصتی مناسب ، یک دهه برای منبر به آن جا بروم و من برای تابستان که حوزه تعطیل بود ، قول دادم .

مطلب مرتبط:

گفت درویش کدام فرقه ای؟ گفتم گنابادی!

دیدگاه ها

اضافه کردن دیدگاه جدید

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

جدیدترین ها